داستان یک مهندس خوشبخت

فصل نوزدهم - بازگشت همه به سوی اوست!

داستان یک مهندس خوشبخت

فصل نوزدهم - بازگشت همه به سوی اوست!

غمگین تر از شاعر

يكشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۸ ق.ظ

ماهرویی دل من برده و ترسم این است

سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد

 

دودلم اینکه بیاید من معمولی را

سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

 

مرد آنگاه که از درد به خود میپیچد

ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد

 

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه

باید این قائله را "آه" به پایان ببرد

 

شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد

ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!


*حامد عسگری

۹۴/۰۴/۰۷