داستان یک مهندس خوشبخت

فصل نوزدهم - بازگشت همه به سوی اوست!

داستان یک مهندس خوشبخت

فصل نوزدهم - بازگشت همه به سوی اوست!

نیست ...

چهارشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۵۳ ق.ظ

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست !

می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی

چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است؟

باز می خندم که: خیلی! گرچه می دانی که نیست …

شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم، توی گلدانی که نیست …

چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی

دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می شود، با بغض می گویم نرو …

پشت پایت اشک می ریزم، در ایوانی که نیست …

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود

باز تنها می شوم، با یاد مهمانی که نیست

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور این که نباشی، کار آسانی که نیست !

+بیتا امیری نژاد

۹۴/۰۳/۲۰